صد فوج ملک از آسمان ریخت
چون تیر به قلب عشق آویخت
پرسید گناه او چه بودست ؟ این قلب ؟
گفت این دل لا الهَ الاّ
خالی شده بود از آنچه که نیست ...
شاهد شده بر هر آنچه که هست ...
***
صد چشمه ی اشک ایستادند
تا اجر دو چشم او بدادند
پرسید گناه او چه بودست ؟ این چشم ؟
خندید با اشک...
تا گفت :
آن چشم خمار نازنین اش
او آینه ی جمال من بود...
محو رخ بی مثال من بود...
***
صد خُمّ ِ شراب واژگون شد
وقتی دو لبش بی آب خون شد
پرسید گناه او چه بودست ؟ این لب ؟
خندید با اشک...
گفت این لب نازدانه ی مست
بوسه به لب شراب می زد...
لب بر لب آفتاب می زد...
***
صد خیمه ی صبر را دریدند
وقتی سر آفتاب چیدند
پرسید گناه او چه بودست ؟ این سر ؟
گفت این سر سربلند سر مست
او سجده گه فرشتگان بود...
این جرم بسش که آسمان بود...
***
صد آینه را به هم شکستند
زنجیر به پای عشق بستند
پرسید گناه او چه بودست ؟ این پا ؟
خندید با اشک ...
تا گفت :
آنانکه دو بال عشق دارند
تا فاش شود که مرد دردند...
باید که دو پایشان ببندند...
***
صد ها نه ...هزار ها سبو ریخت
صد مست به چشم مستش آویخت
پرسید گناه او چه بودست ؟ این چشم ؟
دیدم که گریست ....های های او
گفتا یله بانویی که او بود....
زیب آینه ی صفات من او....
سر مست جمال ذات من او......
***








