دلم افسون ساحر را دگر باور نمی گیرد به تیر تهمت و تخریب بال و پر نمی گیرد
هزاران دستمال سبز در آذر نمی گیرد دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
به هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
دمی از نو بهار عشق جای سردی دی گو سرود مهرو خدمت را به جای داد و هی هی گو
تو بوق فتنه را بگذار و با ما نغمه ی نی گو خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمی گیرد
گروهی محو خدمت عده ای مشغول انکارند گروهی مهر می ورزند و جمعی کینه می کارند
گروهی در پی فتنه ، گروهی در پی یارند ! صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند !
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد !
چه حاصل ز عمر نسپرده به جان افروختن روزی ! نکرده صرف مهر و خدمتی آموختن روزی !
دو چشمت چون ندید آن "یک" بباید دوختن روزی ! من این دلق ملمع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد...
هزاران بار خندیده جهان بر فتنه ای زین دست حباب حیله خواهد رفت و دریا باز هم سر مست
تمام رنگ ها رفته ست و رنگ مهر و خدمت هست از آن رو پاک بازان را صفاها با می لعل است
که غیر از راستی نقشی درین جوهر نمی گیرد
سیه گویان سوداگر کجا ؟و آن یار جان افروز دعاگویش شده صد قلب عاشق هرشب و هر روز
سرش سر مست یار وچشم سرخ و سینه طاقت سوز
سرو چشمی چنین دلکش تو گویی چشم ازو بر دوز ؟
برو کین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد!
بدست آوردن دلها مگر با رنگ ونیرنگ است ؟ مگر آیینه را پاسخ ، هجوم نیزه و سنگ است ؟
همیشه عشق پیروز است ناصح ازچه دلتنگ است؟
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضاجنگ است
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد ؟
به وقت درد خاموشی ،گه درمان وظیفه حس؟ نشانده نیش سکه زخم طعنه بر من مفلس!
گهی با روزنامه گاه با وب سایت و اس ام اس میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد !
نه در موج بلا کردم رها ای نوح دستت را نه گرداب جفا از یاد برد عهد الستت را
جهان شاها شکار تو بنازم ناز شستت را چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد
نه تنها صد هزاران منتظر در پای معشوق است جهان فانی و باقی فدای رای معشوق است
سخن کوتاه ، عالم قامت رعنای معشوق است سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد !
زمانه پیر شو ! یوسف نیاید بر سر بازار نیاید پادشا الاّ بیایی در پی اش بسیار
تجلی کی کند خورشید جز بر شبروی بیدار؟ من آن آیینه را روزی بدست آرم سکندر وار
اگر می گیرد این آتش زبانی ور نمی گیرد
سفرها بایدم از خویش تا بینم گل رویت جهان آباد بادا از جمال روی دلجویت
دل آیینه ها رامت ، نگاه خستگان سویت خدا را رحمی ای منعم که درویش سرکویت
دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد
چه غم از فتنه ی موج است چون نوح زمان یارم نمیرم زآنکه انفاس مسیحا شد مدد کارم
بضاعت گر رود غم نیست چون یوسف خریدارم بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد ...









