خواب دیدم آمده بودی و از میان دسته دسته ارواح مجرد ،
عطر افشان گذر میکردی...
خواب دیدم که در عبور طلایی ات ،
چشمانت لحظه ای به من نگریست ،
خواب دیدم که از غرورِ روشن زیبایی سرشار شدم
آنچنان مست شده بودم که گمان می کردم
مرا برای با خود بردن انتخاب کرده ای
اما ، ناگهان قایق شادی ام در گرداب حیرت و غم شکست...
تو رفتی ..
تو رفتی ...
تو بی آنکه چیزی بگویی رفتی ...
و من حس کردم که
سوزشی سخت و عمیق ، همه وجودم را می لرزاند
تو رفتی...
تو عبور کردی و من دیدم که در امتداد گذر تو ،
هزار روح معطر همراه تو بودند
هزار روح مجرد پاک ...
و من مانده در سوزشی دردناک ،
در حسرت جا ماندنم ، سر بر دیوار بغض و نیاز
می کوبیدم
دیدم که تو مرا نپسندیدی...
و لحظه ای دردناک تر از این سراغ ندارم
لحظه ای که تو گذر کردی
و من جا ماندم
*****
آنقدر گریستم ، آن شب ،
که بر پتوی شبم ، هزار ستاره سحری چون اشک درخشید
من به یاد آن لحظه ای که تو ،
مهر بان خاموش به چشمانم نگریسته بودی
من به یاد آن لحظه ای که همه حجم وجودم از خودم خالی شد
و التماس خواستن تو مرا پر کرده بود
من با یاد آن شعله های بی امان طلب
که از دیدن عظمت آمیخته با زیبایی تو ، در وجودم سر می کشید
من به یاد آن لحظه ای که به خود آمدم ، تو عبور کردی
ودیدم که تو می روی و مرا نپسندیده ای
تا ابد...تا همیشه ی شب ، خواهم گریست
*****
این را بدان ،
که عهد تو را فراموش نکرده ام...هرگز فراموش نکرده ام
اینکه مرا نپسندیدی از ناتوانی من بود
میدانم
و نیز میدانم که تو دوست داری
تنها توانمندان رابه بازار عشق خود راه بدهی
من گریه می کنم ،
و امید آن دارم که در میان قطره های دل شکستگی ام
جوانه های توانایی تازه ای سر برزند
توانایی آن که پاک شوم ،
ترا ببینم و
لایق برگزیدن تو شوم









