روی بال وپر پروانه
نشسته ست هنوز...
و چرا هر قدر
طبیب عشق مداوا می کند
باز نادانی انسان
زخم دیگر به دل خود می زند!
***
شعر من بهت زده ست
بهت من طولانی ست
قرنها مبهوتم !
بهت آن کودک مظلوم فلسطینی
در غزه ی سرد
رنج آن کودک پاکستانی
و عراق و نیجریه ... گرجستان لبنان افغانستان
نام کشور چه تفاوت دارد ...
چیست معنای بشر
مرزها ؟
چیست مفهوم حیات
رنگها ؟
***
بهت جلساتی دارم که مدرن
پشت یک میز پر از گل
شیشه ی خون همان کودک را
باز هم می نوشند!
و به هم می خندند!
و به دست آورد
این همه تکنولوژی
می نازند !
کف وسوت و هلهله
شادی و عکس و ولوله!
چه مهم است بگیرید ازین واقعه عکس !
داده شیطان به بنی آدم دست !
این مهم است ... چه ربطی است به تو
دارد او حق وتو
اشک آن کودک مظلوم مهم نیست
ندارد پولی !
او ندارد آبی
نه غذایی و نه دارویی...
جای لالایی مادر هر شب ...
شعر خون می ریزد
روی پلک تر او ....
عوضش ...او عروسک دارد
که درونش را
با سلاح نوترونی پر کردند
زخم های سرطان نیست مهم
مهم علم است مهم تحقیق است
آزمایش تحقیق ...
به به از علم بشر
این جنون ... این تحمیق ...
****
می زنم فریادی
کر شود گوش زمین
می شوم شاعر اشک
شعر من بهر همین !
***
شعرم آری کهنه ست
زخمم آری دیرین
ولی در رویایم
هست عشقی شیرین ...
او که خود نبض حیات است و زمین
اشک هایش غمگین ...
***
او که فریاد مرا
شعر مرا
کرده یادش پر درد
این گلاب است که می ریزد باز
از دل شعله ی سرد
دل من غرق گلاب
غرق یک گریه ی ناب
دل من با یادش ...
بس که صمیمی شده است!
غرق این زخم نمک های قدیمی شده است!
***
چشمه ای روییده
گر چه شور
از دل زخم فراقش در این صورت من
نامش چشم!
تا دلم زین همه تزویر وریا می گیرد
تا که زخمی نو به جان می افتد
زخم را می شویم
با همین آب نمک!
می کشم بر سر دیوار سرک !
***
باز با شور همین شیرینی
می برم دست به بالا به خدا
کای وجودت بری از عیب و خطا
ای به هر درد دوا
گرچه که آیه ی تو
در پس پرده ی چشم
ایستاده به مداوای بشر
گرچه که غیبت او
هست تاوان خطاهای بشر
باز ای معدن لطف
باز هم مثل همیشه
تو بگیر!
دست این ظالم جاهل را
ای رب قدیر!
و دوباره دستش را بگذار
توی دستان پر ازمهر طبیبی دوار
شرممان باد از آن روی چو ماهش صد بار
***
شرممان باد که هر بار
برای گنه نسل بشر
روی مثل گل او سرخ شده
***
شرممان باد ازآن چشم پر اشک
شرممان باد از آن صد ها تیر که نشسته بر مشک
شرممان باد ز لبهای عطشناک فتاده به فرات
شرممان باد ز ساقی ... ز برات
شرممان باد ز نای هل من
ناصر ینصرنی
***
شرممان باد ز هرآب حیات
که بدون گل رویش خوردیم!
شرممان باد از آن آبرویی
که ز شیعه بردیم !
****
شرممان باد که تنها ست هنوز
آن یگانه سردار!
ایستاده ست هنوز
قرنهاست
زیربار انتظار....!
****
کی در آییم ازین حسرت و شرم
هان و هان مردم شهر
کشتی نوح دراین نزدیکی ست
دست وپایی بزنید
طلب چاره ز جایی بکنید
به درآیید ازین غرقاب و
به سوی ساحل امید
شنایی بکنید ...
مردم ای مردم شهر
باز هم با حافظ
یک شبی دست برآریدو
دعایی بکنید!
......
ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
***









