ای همه کاره ی زیبای قصر بهشت سلام!
ای زیباترین شکوه بهشتی سلام...!
یوزارسیف ... ای یوزارسیف محبوب من ...
چرا به زندان من سری نمی زنی؟
تو که اهل مهربانی و مدارایی
توکه اهل بخشش و لطف و صفایی
چرا به زندان من نمی آیی؟
خوشا به حال آن زندانیانی که تو ناگهان بر آنان وارد شدی...
خوشا به حال آن زندانیانی که تو حالشان را پرسیدی...و الفبای ایمان ر ا برایشان هجی کردی...
خوشا به حال آن زندانیانی که هر شب تا سحر مناجات تو را با حضرت معشوق می بینند
و از گلزار جمال بی مثال تو گل می چینند ...
یوزارسیف من چرا به دیدن من نمی آیی؟
چرا از من روی برمی گردانی ؟
چرا پیراهنت را برای شفای چشمان نابینای من نمی فرستی؟
چرا خبری از خودت به من نمی رسانی؟
یوزارسیف ... ای یوزارسیف زیبای من ...
منم انسان همان انسان زندانی
که در وحشت بدی های خود اسیر است
و در تاریکی گناه و آلودگی شهوات دست و پا میزند
یوزارسیف... ای یوزارسیف مهربان من ...
منم آنکه به تو بد کردم ... درحالی که جز خوبی و خیر و زیبایی از تو ندیده بودم
منم آنکه از دوری تو پیر شده ام چشمان آسمانی ام کم سو شده وبی تو انگار سالهاست که مرده ام ..
ای کاش می شد چشمانم را پیراهنی بفرستی...
تا تو را ببیند و بر قدمهای نازنین تو بوسه زند...
ای کاش می شد دوباره با حضورت زنده ام کنی ...
ای کاش تو را می دیدم
هر صبح که به نماز می ایستی
هر شام که به تسبیح خداوند می پردازی
و هر لحظه که میان خلق خدا برای اصلاح و مدیریت امور تلاش می کنی...
تاکی باید در حسرت دیدار تو باشم؟
یوزارسیف ... ای یوزارسیف قدرتمند من ...
تاکی باید حیران تو باشم؟
تاکی باید دلم مدام بتپد .... و تو نیایی؟
تاکی باید میان بدی ها اسیر باشم و در جستجوی دستان مهربان نجات بخش تو زار بزنم...
یوزارسیف ای یوزارسیف تنها ی من ...
این من بودم که با بدی هایم راه تو را سد کردم
می دانم
اما تو با خوبی ات به دیدن قد خمیده ی من بیا
بیا و دستی بر سر عقل من بکش
تا عقل من عاشق شود ... مثل تو
تا عقل من زیبا شود....مثل تو
تاعقل من کامل شود...مثل تو
و بجز عبودیت خداوند به دنبال هیچ طعم دیگری نرود...
یوزارسیف من....ای پادشاه هوشمند و مهربان من
ای بلند آوازه ی آسمان..
ای انسان کامل جاودان....
کی می آیی ؟
فدایت شوم پس کی می آیی؟
کی تو را خواهم دید و تو مرا خواهی دید؟









